ذخيره كردم و با او تماس گرفتم برادر شهيد دقايقي بعد با نيسان خودش را پيش ما در كنار پايگاه هلال احمر رساند و پس از معرفي و مصافحه پشت سر او راه افتاديم از جادهاي پيچ در پيچ كه از لابه لاي جنگل عبور ميكرد عبور كرديم تا رسيديم. به روستایيبه نام افرابن، روستايي كه تمامي كوچه هايش به نام تنها شهيد روستا نامگذاري و شماره گذاري شده بود. رفتيم به سمت مزار شهيد كه براي مقبرهاش مانند امامزاده ها ساختماني زيبا اما كوچك ساخته بودند پدر پير شهيد هم همزمان با ما در حالي كه چفيهاي به گردن داشت وارد شد انگار او هم از آمدن ما تلفني خبر دار شده بود. قبل از ورود به ساختمان مزار شهيد، وقتي برادر شهيد مرا به پدرش معرفي كرد خودم را در آغوش پدر شهيد جعفري ديدم او با همان زبان مازندراني خوش آمد ميگفت: خوش آمدید (( خوش بيموني))خیلی مارا خوشال کردید ((خيلي اماره خوشحال اوكردني)) وارد برمزار شهيد شديم. فاتحهاي خواندیم و صحبتي كوتاه دربارهي امام كه فرمودند اينها امامزادگان عشقند. در ديوار ساختمان مزار شهيد عكس و وصييتنامهاش را در قابي به ديوار آويزان كرده بودند و پس از زيارت مزار شهيد سپس به طرف منزل پدر شهيد حركت كرديم و از رودخانهاي گذشتيم تا به منزل شهيد رسيديم. دو برادر و برادرزاده و خواهرزاده شهيد همگي آمدند. انگار خود شهيد آمده بود. ناهاري كنار هم منزل شهيد صرف كرديم و عكسي كه از او داشتيم به خانوادهاش داديم و با آنها خداحافظي كرديم.
((واما در قم ))
مدتي از اين ديدار گذشته بود كه صداي تلفن منزل به صدا درآمد گوشي را كه برداشتم فردي كه خودش را داماد برادرزاده شهيد معرفي ميكرد آدرس منزل ما را گرفتند. و با همسرش كه برادرزاده شهيد جعفري بود آمدند منزل ما. برادرزاده شهيد ميگفت: من كه عموي شهيدم را نديدهام. ميخواستم حداقل دوست عمويم را ببينم. در ادامه صحبت هايش گفت: پدر بزرگم امسال بدجوري دلتنگ فرزندش شهيدش بود و بي تابي ميكرد. من نميدانم شما را چطور و چگونه عموي شهيدم فرستاد كه رفع دلتنگي از پدر بزرگم كنيد.و دعایمان کرد . والسلام بیاد شهید حسینعلی جعفری صلوات
بسم الله الرحمن الرحیم